تبليغاتX
حکایت من در ولایت غربت

حکایت من در ولایت غربت

حرف های دلتنگی از زندگی در کولورادو

 

salam doostan,

in roozha mashghoole asbab keshii hastam va tamarkoz baraye neveshtan nadaram, montazeram basheed ke bar migardam!

Mahsa

 

حکایت شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط مه سا اسلامیه| |

هفته ی پیش دنیا شاهد مراسم ازدواج شازاده ی انگلیسی و همسرش بود. مطمئنم خیلی از دختران چه خردسال و چه بزرگسال این مراسم رو با حسرتی خاص تماشا کردند. بچه ها مثل دختر خود من در حسرت شاهزاده شدن و به تخت نشستن و دختران بالغ در حسرت به تخت نشتن و شاهزاده شدن در کنار مردی که دوستش دارن!

چه خوبه که هنوز میشه شاهد کامروایی افسانه ای و برآورده شدن آرزو های دور از دست بود. اما اگه کمی با نگاه دقیق تر به خودمون و دور و اطرافیان نگاه کنیم میتونیم شاهد به تخت نشستن خیلی ها باشیم!

بچه که بودم پدرم شب ها برامون قصه تعریف میکرد. از قصه های صبحی و هزار و یکشب گرفته تا قصه هایی که منبع درست و درمونی نداشتن و هدفشون پند و عبرت گرفتن ما بچه های بازیگوش بود!
یکی از قصه هایی که پند هوشمندانه ای داشت از این قرار بود که:

روزی ،روزگاری، دلاکی بود مفلس و جوان .روزی دلاک مشغول شستن درویشی بود با خدا که شهرتی در آینده نگری داشت. دلاک رو به درویش کرد و پرسید که آینده برایش چه رقم زده؟
درویش تفحصی کرد و گفت که دلاک بزودی به تخت خواهد نشست!
سالها گذشت تا اینکه روزگار درویش به شهر دلاک مفلس افتاد و قصد حمام کرد. در حمام به دلاک برخورد که جامه دار(؟) حمام شده و قلیان به دست پول مشتریان را میگرفت و جامه هایشان را تحویل میداد. دلاک درویش را بیاد آورد و گفت: درویش مرا بیاد داری؟ درویش گفت آری. دلاک گفت: تو گفتی من به تخت خواهم نشت اما من همچنان در این حمام کار میکنم. پس تو چه آینده نگری هستی؟
دویش گفت: آن روز که از من آینده ات را پرسیدی دلاک مفلسی بیش نبودی اما امروز داماد صاحب حمام هستی  و بعد  از وفات صاحب حمام تو مالک خواهی شد. امروز پشت دخل نشسته ای و به دلاکان فرمان میدهی. برای همچون تو مفلسی جامه داری به تخت نشستن است!

هربار که در زندگی سر شکوه و شکایتم باز میشه به یاد این قصه میفتم و به خودم میگم من امروز صاحب دو دختر ماهرو هستم و همسری مهربان و وفادار. جای شکایت نیست که من در حد خودم به تخت سلطنت نشسته ام و این تخت رو با دنیا عوض نمیکنم!

حکایت شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط مه سا اسلامیه| |

سهم من از زندگی همیشه صبر کردن و انتظار کشیدن بوده. نا شکری نمیکنم اما گاهی اوقات صبر کردن برای همه چیز کار آسونی نیست. میگن " گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم " اما یکی نیست به حرف من بینوا گوش بده که من ِحقیر از اول غوره رو به حلوا ترجیح میدادم اما کو گوش شنوا؟!

تو این پشت کوه که من زندگی میکنم ما همچنان در انتظار بهار چه دلتنگ نشسه ایم. روزهای برفی یکی پس از دیگری میگذرند و دل بیقرار ما رو تنگ تر از روز قبل میکنند. میگن پدیده ی گرمایش زمین حقیقی است. سهم من از گرمایش زمین زمستان بی پایان است و انتظار بهار!

حکایت شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط مه سا اسلامیه| |

یکی از مشکلات عدیده ای که مدت هاست دامن گیر مردم آمریکاست چاقی مفرت است. چاقی مردم آمریکا دلایل مختلفی داره. یکی از دلایل اصلیش پرخوری مردم است و حجم زیاد پرس های غذا. اما دلیل اصلی دیگرش که کمتر کسی به اون توجه میکنه میزان مواد اضافه شده در محصولات غذایی است. یکی از رایج ترین این مواد شربت ذرت است که برای بهتر شدن مزه و بهتر ماندن مواد غذایی امروزه یکی از اجزای اجتناب ناپذیر غذا هاست و متأسفانه در همه جا پیدا میشه. این روزها مواد اضافی در هر محصولی پیدا میشه. کارخانه ها به دلایل مختلف موادی زاید و مضر به محصولات اضافه میکنند. متاسفانه این مواد در طولانی مدت بر روی سلامتی افراد اثر منفی میگذارد و باید برای چاره ی کار به دکتر و دوا متوسل شد. دارو و درمان در آمریکا به شدت گران و غیر قابل پیش بینی اشت. روزانه تبلیغاتی در تلویزیون پخش میشه که برای درمان فلان و چنان مرض دارو های کوفت و زهر مار رو مصرف کنید و بعد از چند ماه تبلیغات جدیدی در میاد که اگر دارو های کوفت و زهرمار رو مصرف کردین و به سرطان و درد بیدرمون دچار شدین به چنین و چنان وکیل مدافع رجوع کنین تا برایتان به دادگاه شکایت کند.

چند روز پیش ایمیلی گرفتم که از وجود ماده ی مضری در شامپو و خمیر دندان هشدار میداد. این ماده ی شیمیایی در محصولات پاک کننده ی خانگی پیدا میشود و برای افزایش کف به شامپو و خمیر دندان اضافه میکنند که باعث ریزش مو و عوارض لثه میشود.

آه ه ه ه ه ه ه ه!یادش بخیر اون روزگاران قدیم که مردم سرشون رو با صابون برگردون میشستن و یه خرمن مو داشتن. ماهی  یک بار و یا دوبار در ماه گوشت بدون هورمون میخوردن و به سرطان سینه و پروستات مبتلا نمیشدن. غذاشونو با سبزیجات تازه و مواد طبیعی درست میکردن و به چاقی مفرط دچار نمیشدن که مجبور بشن انواع رژیم ها رو بگیرن و به بیماری های روحی و روانی ناشی از رژیم های غذایی دچار بشن. اضافه وزن جوان هارو به ترسی بدتر از مرگ دچار نمیکرد که دچار آنورکسیا بشن و از فرط نخوری بمیرن.

یادش بخیر اون روز ها که زندگی ها ساده و بی ریا و سالم بود!

حکایت شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط مه سا اسلامیه| |

حکایت شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط مه سا اسلامیه| |

تقریباً دوسال میشه که ایران نبودم. دلم خیلی تنگه. این چند وقت پیش شدیداً دچار افسردگی شده بودم که این مطلب به دستم رسید. ممکنه خیلی لز شما این مطلب رو خونده باشین اما برای من که اینور دنیا زندگی میکنم این مطلب حقیقت تلخیه که دامنگیر همه ی ما ایرانیها شده هرکجای دنیا که باشیم.



آنهایی که رفته اند .... آنهایی که مانده اند

آنهایی که (از ایران) رفته اند ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.

آنهایی که (در ایران ) مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.

آنهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.

آنهایی که رفته ان همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.

آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل میشنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.

آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ، لواسان، بام تهران و درکه می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.

آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.

آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود..

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.

آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سی و صدای آمریکا بدون پارازیت  کلافه می شوند و دائم پشت دیش هستند

آنهایی که رفته اند پای اینترنت، دنبال شبکه 3 و فوتبال با گزارش عادل یا سریالهای ایرانی  و اخبارهایی با کلام پارسی و ایرانی هستند

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.

آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.

آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند :

آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند

 باید زندگی کردن را بیاموزیم این چندان به ماندن و رفتن ربطی ندارد .     

 

به امید با هم بودن و شاد بودن

با عشق و دوستی

سلامت و پایدار

 

حکایت شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط مه سا اسلامیه| |

حکایت شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط مه سا اسلامیه| |

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یک زنی بود بسیار تنبل. یک روز شوهرش عزم سفر کرد و برای اینکه زن در نبود او بیکار  نماند یک انبار پنبه خرید تا زن نخ بریسد.پیش از رفتن به زن گفت که اگر تا موقع برگشتن او پنبه ها رشته نباشند او را طلاق خواهد داد! چند ماهی گذشت و زن دست به پنبه ها نزد تا اینکه خبر برگشتن شوهرش را شنید هراسان شد و دیگ آشی بار گذاشت و مشغول نخ ریسیدن شد. مدتی گذشت و زن گرسنه شد اما وقتی برای نشستن و غذا خوردن نداشت. مقداری آش بر سر هردو شانه اش ریخت و به نخ ریسی ادامه داد. هر چند دقیقه سرش را به طرف یک شانه میبرد و لیسی به آش میزد و میخواند:"هالیسک، والیسک، هالیسک، والیسک... شو به در دروازه رسید کارم به جایی نرسید!" از قضا دختر پادشاه با خدم و حشمش از آنجا میگذشت این صحنه را که دید ناگهان به خنده افتاد و تیغ ماهی که چند روزی در گلویش گیر گرده بود بیرون پرید و از درد راحت شد.
 دختر پادشاه ندیمه اش را فرستاد تا ماجرا را جویا شود. سپس برای پاداش، تمام ندیمه ها و غلامانش را فرمان داد تا پنبه های زن را برایش بریسند تا شوهرش او را طلاق ندهد.
قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید!

 

این روزها با داشتن دو تا بچه و برو و بیای پایان سال تحصیلی و برنامه های تابستانی و ..... احساس میکنم وقت آش پختن من و هالیسک والیسک کردن منه!

حکایت شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط مه سا اسلامیه| |

http://tinypic.com/r/ekmesl/5 

و من یک مادر مفتخر بودم!

حکایت شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط مه سا اسلامیه| |

این عکس رو دو روز پیش از بالکن خونه مون گرفتم. آخه این انصافه که در ماه زیبای اردی بهشت این صحنه رو از پنجره ببینی؟؟

حکایت شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط مه سا اسلامیه| |

Design By : Night Melody